ღ ღ سرزمین آرزوها ღ ღ
یادت نرود روی ان نقطه پر رنگ بزرگ بین بی باوری آدمها یک نفر میخواهد که تو خندان باشی نکند کنج هیاهوی زمان بروم از یادت
+سلام من برگشتم.سر فرصت آپ میکنم و به همتون سر میزنم من که درپیله ی خویش لااقل موقع رفتن بسپار ابر جای تو ببارد به سرم... ماه جای تو بتابد به شبم... و سر انگشت بزند گاهگاهی به دلم... شاید این تلخی ایام غم انگیزم را باز با یاد تو از یاد ببرم..... جایی باشد غیر از این کنج تنهایی... تا آدم گاهی آنجا آرام بگیرد.... مثلا آغوش تو.....!!!!! ماسه ها فراموشکارترین رفیقان راهند..!! پا به پایت می آیند آنقدر حوصله ات را سر میبرد... سخت است یکرنگ ماندن در دنیایی که مردمش برای پررنگ شدن حاضرند هزار رنگ شوند... من +تو =ما تمام شد... نه اشتباه بود ... نامت را بر دستانم می نویسم.. دعای باران چرا؟ خدایا دعایی هست.. خدایی هست... جایی کلامی جا مانده است میان لبخندهایمان که این همه سایه می افتد میان بودن من و تو نمی کنند آفتاب را.. که گل نمی دهد که هیچ نمی گذرد هیچ نمی اید من گمان میکنم جا مانده ایم میان کلام ها... -دستهایت در دست اوست و لب هایش ترانه یکی شدن می سراید.. خدایا... اینجا سرزمین واژه های وارونه است... من نام تو را با قلمی پاک نوشتم از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد هیچ دلی بدون بهانه نمی تپد... چقدر دلم تنگه برات تو این شبهای سوت و کور حکایت جالبی است; زندگی باید کرد! موشی در خانه صاحب مزرعه تله موشی دید! خداحافظ سفر کرده,خدا پشت وپناهت باد بابا آب داد.بابا نان داد.بابا فقط آب و نان داد.مامان عشق داد معلم پسرک را صدا زد تا انشایش را با موضوع علم بهتر است یا ثروت را بخواند سلامتی بچه های قدیم که با ذغال برای خودشون سبیل می کشیدن تا شبیه بابا هاشون شن,نه بچه های امروزی که ابرو هاشونو بر میدارن تا شبیه ماماناشون شن.. مردم کشور من با نفرت بیشتری به صحنه بوسیدن دو عاشق نگاه می کنند,تا صحنه اعدام یک انسان....!!! گفتی که به احترام دل باران باش شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های ابی احساس و تو در پاسخ ابی ترین موج تمنای دلم گفتی سلامتی بچه های بالا شهر که دستبند طلا دستشون و گردنبند طلا گردنشون!!! سلامتی بچه های پائین شهر که دستبند کلانتری دستشون و طناب دار گردنشون!!!! اما به سلامتی تو که لبخندت برام طلاست و ناراحتیت طناب دار... دختری به کوروش بزرگ گفت من عاشق تو هستم راننده تاکسی اسکناس را گرفت وپرسید: تو به من خندیدی و نمی دانستی.. چه ساده باگریستن خویش زاده می شویم وقتی تنهائیم دنبال دوست می گردیم نمی بخشمت...به خاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی.. اگه یه روز بفهمی تموم زندگیت یه فیلم بوده عشق یعنی سوختن و ساختن... عشق یعنی تو ملامت کن مرا... عشق یعنی با تو اغاز سفر... عشق یعنی یاد ان روز نخست... عشق یعنی بگذری از هفت خان... خدای خوبم:هرگز کسی را به انچه که قسمتش نیست عادت مده(کوروش کبیر) همیشه ابر ها میبارند ولی ادم ها عاشق ستاره ها میشن...بی انصافیه این همه گریه رو به یه چشمک فروختن...
شوق پروانگی از یادم رفت..
دلم یک جای دنج می خواهد...
آرام و بی تنش!!!!
که گاهی سماجتشان در همراهی
اما...
کافیست تا اندک بادی بوزد..
یا خرده موجی برخیزد تا برای همیشه از حافظه
ضعیفشان رد پایت پاک شود!!!
ما از نسل ماسه نیستیم...
ما از نسل صدفیم...
صدفهایی که به پاس اقامت یک روزه
تا دنیا دنیاست صدای دریا را برای
هر گوش شنوایی زمزمه میکند....
حسادت نکن...
این که بعد از تو بغل
گرفته ام...
زانوی غم است...

خدایا..
اینجا که ایستاده ام
تقدیر من است
یا تقصیر من؟؟؟
![]()
یادت هست؟؟؟
حالا....
تو + او = شما...
من هم به سلامت...
همیشه فکر می کردم تو همدردی...
اما...
تو هم "دردی"...
تا هنگام دعا اولین و آخرین خواسته ام باشی...
دعای عشق بخوان...!
این روزها دل ها تشنه ترند تا زمین....
خدایا...
عشق ببار...
![]()
دستم به اسمانت نمیرسد
اما تو که دستت به
زمین میرسد بلندم کن...
-دستهایم به ارزوهایم نرسید..
انها بسیار دورند
اما درخت سبزصبرم میگوید:
امیدی هست..
-روزگاریست شیطان فریاد می زند
آدم پیدا کنید
سجده می زنم ..
-من گمان میکنم
که این همه دست هایمان باور
درخت یاس کنج خانه
که تو فردا میشوی..من دیروز و امروز را به هم می بافم
که صداها بی صدامی شوند
نگاه ها خیز می مانند..
من
همبازی روزگار خاطرات را لی لی می کنم
سنگ یادت را در خانه خاطرات پرتاب میکنم
و می پرم...
از تلخ به شیرین از شیرین به تلخ...
من و روزگار رفیق شدیم
دستهایم را به دستهابش سپردم
و لب هایم برایش ترانه یکی بود و یکی نبود می سراید...
اگر آسمان هزار پاره شود
یا اگر خالی از ماه وستاره شود
مهم نیست...
همین که تو در هوا جریان داری
و در شبنم ها می درخشی
و با عطر گلها منتشر می شوی
کافیست....
جایی که گنج "جنگ" می شود
درمان "نامرد" می شود
قهقه "هق هق" می شود
اما دزد همان "دزد" است
درد همان"درد" ...
و گرگ همان "گرگ"....
افسانه عشق تو بر افلاک نوشتم
هر نقش که بر آن هوسی بود و هوایی
در آب بردم و بر خاک نوشتم
تا دورترین قله پر و بال کشیدم
تا شعر تو را بر افقی پاک نوشتم
زنگار دل از آئینه مهر زدودم
خورشید تو با جوهر ادراک نوشتم
با زمزمه عشق تو افسانه شب را
چون باد سحر چابک و چالاک نوشتم
پیمانه ی چشمان تو نوشیدم و غم را
با نشئه می در رگ هر تاک نوشتم
خون خوردم وخندیدم و چون ساغر جوشان
غم نامه ی عشق تو طربناک نوشتم
+برگرفته شده از کتاب هندسه عشق نوشته ی دکتر مهرانگیز اوحدی
خدا گفت نه!
رها کردن کار تو نیست ,تو باید از آنها دست بکشی.
از خدا خواستم تا شکیبائی ام بخشد.
خدا گفت نه!
شکیبائی زاده رنج و سختی است شکیبائی بخشیدنی نیست به دست آوردنی ست.
از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد.
خدا گفت نه!
من به تو نعمت و برکت دادم حال با توست که سعادت را به چنگ آوری.
از خدا خواستم از رنج هایم بکاهد.
خدا گفت نه!
رنج و سختی تو را از دنیا دور و دورتر و به من نزدیک و نزدیک تر میکند..
از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد
خدا گفت نه!
بایسته ان است که تو خود سر برآوری و ببالی اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوی..
من هر چیزی را که به گمانم به زندگی لذت می آفرید را از خدا خواستم
و باز گفت نه!
من به تو زندگی خواهم دادتا تو از هر چیزی لذتی به کف آری..
از خدا خواستم تا یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم همان گونه که انها مرا دوست دارند
و خدا گفت:
سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم...
نمیدانم بهانه ها دلگیرند...؟
یا دل ها بهانه گیر...
تو این شبها که بی توام تو رفتی اون دورای دور...
چه شبهایی که تنهاییمو با ماه قسمت میکنم
دارم یه جورایی به این تنهایی عادت میکنم...
نمیدونم تو هم هنوز یاد دل من میکنی؟؟؟
شعرای یادگاریمو تو تنهایی هات میخونی؟؟؟
نمیدونم وقتی شبها ستاره هارو میشماری...
از منه دلتنگ چشمات حرفی رو لبهات میاری..؟؟
شبهای تنهایی من به یاد تو سحر میشه...
به یاد روزایی که رفت چشام همیشه تر میشه...
تو رفتی اون دورای دور ولی دلم ماله توئه...
هنوز چشمام تو حسرت دیدن چشمای توئه....![]()

تبر که به جنگل آمد درختان گفتند:
نگاه کنید دسته اش از جنس ماست....
گاه با یک گل سرخ
گاه با یک دل سنگ...
گاه با سوسوی امیدی کمرنگ...
زندگی باید کرد!
گاه با غزلی از احساس
گاه با خوشه ای از عطر گل یاس...
زندگی باید کرد!
گاه با ناب ترین شعر زمان
گاه با ساده ترین قصه یک انسان
زندگی باید کرد!
گاه با سایه ابری سرگردان...
گاه با هاله ای از سوز پنهان
گاه باید روئید..
از پس ان باران..
گاه باید خندید بر غمی بی پایان...
لحظه هایت بی غم....
به مرغ گاو و گوسفند آن خانه خبر داد!
همه گفتند:تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد.فردای آن روز ماری در تله موش افتاد.. و نیمه جان زن مزرعه دار را گزید..
از مرغ برایش سوپ درست کردند!
گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدنند!
گاو را برای مراسم ترحیم کشتند!
و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه میکرد و به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکر میکرد...!!!!
بلور اشکهای من فدای خاک راهت باد
تو خواهی رفت و اما من در این بن بست میمیرم
که بی فانوس چشمانت پریشان و زمین گیرم
بابا گول شیطان را خورد وشناسنامه اش چند بار پر شد و خالی شد...
زنها خط خوردند.مادرها خط خوردند.دخترها خط خوردند.
زنها مادر شدند.مادرها خط خوردند..
و بابا چون حق دارد آب می دهد نان می دهد..
مامان زوجه
مامان عفیفه
مامان ضعیفه
بابا روزنامه خواند واخبار دنیا را فهمید..ولی نفهمید مامان غم دارد..
بابا اخم کرد.فحش داد..آخر بابا ناموس دارد پشت سر ناموسش حرف بود.حدیث بود
مامان کار
مامان بیکار
مامان بیدار
بابا میخوابد.مامان میخوابد.مامان می زاید.مامان با درد می زاید.مامان شیر میدهد.بزرگ میکند.حقیر میشود.پیر میشود.
بابا زن صیغه کرد.مامان بغض کرد.
صیغه یعنی رفتم رفتی رفت...
مامان برگشت کسی با بابا کار ندارد.بابا حق دارد حتی اگر شبها هم نیاید.ولی مامان باید با آبرو باشد.
آبرو یعنی مامان ساکت باشد و مرد آب بدهد نان بدهد.
مامان بیمار
مامان تب دار
بابا ارث دارد.خانه دارد.زور دارد
مامان روسری دارد.ولی دیگر هیچ ندارد.
فقط حق مهریه دارد.حق نفقه دارد.حق آزادی دارد.
ولی باید ساکت بماند حتی اگر مهریه.نفقه آزادی ندارد.
بابا کله پاچه را بیشتر از زنهای زیر پل دوست دارد.مامان خدا را دوست دارد.
ولی نمیدانم خدا چرا او را دوست ندارد.
پس چرا مامان تب دارد.بابا نمیبیند,نمیبیند که مامان غم دارد.
مردها هیچ وقت نمی بینند
بابا فقط آب و نان میدهد و میرود و ما هر روز روزی هزار بار خدا را شکر میکنیم...
منبع:pencilarezoo.blogfa.com
پسرک با صدای لرزان گفت:
ننوشته ام!
معلم با خط کش چوبی پسرک را تنبیه کردو او را در کلاس پا در هوا نگه داشت...
پسرک در حالی که دستهای قرمز و باد کرده اش را به هم می مالید زیر لب گفت:
آری ثروت بهتر است!
چون اگر داشتم دفتری می خریدم و انشایم را مینوشتم....
(صادق هدایت)
باران شدم و به روی گل باریدم
گفتی که ببوس روی نیلوفر را
از عشق تو گونه های او بوسیدم
گفتی که ستاره شو دلی روشن کن
من هم چو گل ستاره ها تابیدم
گفتی که برای باغ دل پیچک باش
بر یاسمن نگاه تو پیچیدم
گفتی که برای لحظه ای دریا شو
دریا شدم و تو را به ساحل دیدم
گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش
مجنون شدم و ز دوری ات نالیدم
گفتی که شکوفه کن به فصل پائیز
گل دادم و با ترنمت روئیدم
گفتی که بیا و از وفایت بگذر
از لهجه بی وفائی ات رنجیدم
گفتم که بهانه ات برایم کافی ست
معنای لطیف عشق را فهمیدم...
تو را از بین گل هایی که در تنهائی ام روئید با حسرت جدا کردم
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویائی
ومن تنها برای دیدن زیبایی ان چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود اخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشم هایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی...
نمی دانم چرا شاید خطا کردم
و تو بی انکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا,تا کی,برای چه...
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریائی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو اسمان چشم هایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام را از دست خواهم داد
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه هایم خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با انکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد...
هنوز اشفته ی چشمان زیبای توام
برگرد....!!!
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره ارام و زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب ان خطا کردم
و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا؟شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی وخوشبختی باغ قشنگ ارزو هایت دعا کردم................

کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من زیباتر است و پشت سر شما ایستاده.
دخترک برگشت و دید کسی نیست.
کوروش گفت:اگر عاشق بودی پشت سرت را نگاه نمی کردی....
یک نفرید؟
مکثی کردم
و بی حوصله گفتم:
بله آقا....
خیلی وقته....
من با چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم...
باغبان در پی من تند دوید...
سیب را دست تو دید..
غضب الود به من نگاه کرد...
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک...
و تو رفتی و هنوز...
سالهاست که در گوش من ارام ارام...
خش خش گامهایت تکرار کنان..
می دهد ازارم...
و من اندیشه کنان غرق این پندارم...
که چرا خانه کوچک ما
سیب نداشت.....
و چه ساده با گریستن دیگران از دنیا می رویم
و میان این دو سادگی معمایی میسازیم به نام....زندگی....
وقتی پیدایش می کنیم دنبال عیب هایش می گردیم
و وقتی از دستش می دهیم دنبال خاطره هایش می گردیم
باز هم تنهایم......
به خاطر تمام غم هایی که بر صورتم نشاندی...
نمی بخشمت...
به خاطر دلی که شکستی...به خاطر احساسی که پرپر کردی...
نمی بخشمت...
به خاطر زخمی که بر وجودم نشاندی...
به خاطر نمکی که بر زخمم گذاردی...
و می بخشمت.......به خاطر عشقی که بر قلبم حک کردی....
,اسم فیلمو
چی میذاشتی؟
عشق یعنی عقل و دین را باختن...
عشق یعنی دل تراشیدن ز گل...
عشق یعنی گم شدن در باغ دل...
عشق یعنی می ستایم من تو را...
عشق یعنی در پی تو در به در...
عشق یعنی یک بیابان درد سر...
عشق یعنی قلبی اماج خطر...
عشق یعنی تو بران از خود مرا...
عشق یعنی باز می خوانم تو را...
عشق یعنی بگذری از ارزو...
عشق یعنی کلبه های ارزو...
عشق یعنی شاخه ای گل در سبد...
عشق یعنی دل سپردن تا ابد...
عشق یعنی تو بسوزانی مرا...
عشق یعنی سایه بانم من تو را...
عشق یعنی بشکنی قلب مرا...
عشق یعنی می پرستم من تو را...
عشق یعنی هر چه در ان یاد توست...
عشق یعنی تک درختی در کویر...
عشق یعنی عاشقانی سر به زیر...
عشق یعنی ارش و تیر و کمان...
عشق یعنی بی پروا شدن...
سعی در قطره ای از دریا شدن...

| Design By : Night Skin |

